جاسوس نخلستان(بخش اول)-داستان

Posted: 2011/11/14 in كتابات باللغة الفارسية

نوشته ايي از حامد كناني

سید طالب با کمری خمیده پس ازتکان دادن قفل زرد رنگی را که به زنجیر بلم آویزان بود دست چپ خود را بر روی چفیه سیاه رنگش گذاشت و ازلبه بلم به ساحل پرید.پاروی چوبی جدیدش را دو دستی از روی ماسه ها بلند کرد وراهی خانه خود شد.

خانه او قشنگ پشت چرداغ* کوت الشیخ بود وتا ساحل شط پانصد متری بیش فاصله نداشت، به مقابل درب بزرگ وآهنی چرداغ که رسید با صدای بلندی زایر حاچم را صدا زد .

زایر حاچم ازآن بالای درخت خرما به سید أهلا وسهلا گفت وسریع مثل مارمولک پائین آمد و مستقیم بطرف دست سید رفت.سید استغفر اللهی گفت ودست خود را کشید وسپس از زایر حاچم پرسید: تو این تنگ غروب اون بالا چکار میکنی زایر؟!.

زایر حاچم انگشت به زیر عینک ته استکانی خود زد و آنرا بالا برد وبا نفسی بریده گفت: والله چکار کنم سید، مردم میگن که دیشب خمینی را توی ماه دیدند من هم رفتم اون بالا خمینی رو ببینم.

سید طالب لبخندی زد وگفت الان زوده زایر حاچم هنوز وقت غروبه و دو تایی داخل چرداغ شدند.

زایر حاچم دست توی جیب دشداشه خود کرد ونوار کاسیت جدیدی را نشون سید داد وگفت: این هم کاسیت جدید علوان* بدستم رسید،عجب علوانیه ایی سروده است!.

گوشه اتاقک نگهبانی زایر حاچم سید پارو را زمین گذاشت و بر روی حصیری که کنار دیوار بود نشست وگفت: باشه علوانیه را با هم می شنویم،تو دست رو زخم دلم گذاشتی حاچم.

دقایقی بعد صدای حزین علوان و ربابه اش توی فضای نخلستان پیچید.

قسم به آنکه عرش خود را بالاتر از همه بر افراشت.

جفا ودوری جستن از خویشان سفاهت و بیهودگی است.

روز جنگ وکارزار جفا کننده عزمی ضعیف خواهد داشت.

در مانده و بی کس ره صواب را نخواهد جست.

ساعتی بعد سید در حالیکه با یک دست پارو وبا دست دیگرش کیسه ایی از خرما گرفته بود از درب بغلی وکوچک چرداغ خارج شد وخود را به منزل رساند.

هنوز درب منزل خود را نکوبیده بود که درب منزل باز شد وهمسرش ننه صادق با همان لباس سیاه همیشگی و عصابه* عربی اش به او خسته نباشید گفت، گویا پیرزن پشت درب منزل منتطر صدای پای سید بود.

هوا داشت کم کم سرد می شد. سید وارد اتاق نیمه آجری خود شد، بطرف قالیچه عربی* که گوشه اتاق ایستاده بود رفت و دو دستی برداشت وآنرا روی حصیر بزرگی که وسط اتاق بود انداخت ،قالیچه مثل یک رول کاغذی باز شد.

ننه صادق هم به اتاقک گلی بغلی که سقفی حصیری داشت رفت و دومتکای استوانه ایی سبز رنگی را آورد و کنار سید گذاشت.سید روی قالیچه عربی رنگ باخته ایی که پهنای آن یک متری بیش نبود دراز کشید وگفت:

ننه صادق شامت رو بخور من گشنه ام نیست،پیش زایر حاچم بودم نان وخرمایی جلویم گذاشت و با هم خوردیم.

صدای علوان توی گوش سید مانده بود و بیهوده سعی میکرد همچون علوان وبه همان سبک علوانیه ایی را بخواند وبا صدای کم شروع به خواندن کرد ولی خواندن او بیشتر به نعی *می ماند تا علوانیه،شاید برای راضی کردن زنش اینکاررا میکرد.

صدای سگ همسایه را شنید واز خواندن باز ایستاد سپس از جا برخاست وگفت:ننه صادق انگارکسی آمده پیشمان، صدای سگ همسایه رو می شنوم.

ننه صادق به خود لرزید .دانه خرما را توی کاسه ماست رها کرد وگفت: این وقت شب کی به سراغمان میاد حتما بچه های حاجی حسون اند.اینرا گفت تا سید را آروم کند.

سید طالب خندید وگفت : سگ که بچه های صاحابش رو میشناسه ننه صادق! واز جا بلند شد وبطرف درب خانه رفت که صدای موتورماشینی به صدای سگ همسایه اضاف شد. به ساواک و ساواکیها لعنت فرستاد.نکنه که اینها مجددا بشهر برگشتند.ولی از درز درب چوبی و قدیمی خانه که نگاه کرد آریای فواد را شناخت نفس راحتی کشید و درب را باز کرد.

ماشین که ایستاد چهار درب آن با هم باز شد وچهار نفر از آن پیاده شدند سید سه نفر آنها را شناخت.همگی سعی کردند دست سید را ببوسند ولی سید مرتب استغفرالله میگفت ودستش را می کشید،همگی پشت سر سید وارد منزل شدند.

فواد که بزرگترینشان بود گفت:سید بالاخره آدرس رسول لعنتی را یافتیم وهمین امشب میخواهیم که به کازرون برویم و انتقام خون شهید سید صادق را از او بگیریم.

سید طالب پرسید: شما چطور آدرس رسول را پیدا کردید؟

فواد گفت: ما آدرس را ازپرونده های ساواک در آوردیم ،ایشون مرتب با ساواک اینجا در ارتباط بود و در تمام این ۱۷ سال از آنها حقوق و مواجب میگرفت.

سید طالب گفت:آفرین بر شما بچه های من ولی برایم بگوئید که نقشه تان چیست؟

توفیق که جوانتر از همه بود سر پا ایستاد وبا هیجان گفت که من کلت کمری بهمراه آوردم و تصمیم داریم همین امشب همگی به کازرون برویم وهمانجا انتقام سید صادق را از اون خائن بگیریم.

سید به توفیق اشاره کرد که بنشیند و او هم نشست سپس رو به همه کرد وگفت:نه،عجله کار شیطان است.رسول که تا الآنش هم فقط متهم است و ممکن است که اون بیگناه باشه و شما میدانید که رسول رو ما بزرگ کردیم ،همچون فرزند من بود، شاید ساواکیها عمدا این تهمت را به رسول زدند،شما فقط رسول را پیش ما بیاورید،اگر به قتل پسرم اقرار کرد آن موقع تصمیم با ماست.

فواد گفت:بابا صادق ما اطاعت می کنیم ولی قسم به جد بزرگوار تو یک ذره شک نداریم که رسول جاسوس و قاتل است.

سید طالب گفت:یک در خواست دگری از شماها دارم و آن این است که یک نسخه از آن آدرس را برایم بنویسید وموضوع را به کسی نگوئید،ممکن است که کسی تلفنی به او خبر بدهد.

ساعتی بعد چراغهای قوی آریای زرد رنگ فواد تاریکی شب را می شکافت و سریع ومصمم جاده را در می نوردید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*چرداغ:کارگاهی که در آن خرما را می پزند و آماده بازار میکنند.

*علوان:خواننده موسیقی محلی عربی است که سبک خاصی را برای خود ابداع کرد.

*علوانیه:سبکی که علوان آنرا ابداع کرد و تا به امروز در اهواز هوادار بسیار دارد وبه همین نام هم مشهور است.

عصابه:یک نوع پوشش سر است که معمولا زنان پیر عرب آنرا بدور سر خود می پیچند وشبیه به عمامه است که در زیر آن شیله بکار می برند.

Advertisements

اترك رد

إملأ الحقول أدناه بالمعلومات المناسبة أو إضغط على إحدى الأيقونات لتسجيل الدخول:

شعار وردبرس.كوم

أنت تعلق بإستخدام حساب WordPress.com. تسجيل خروج   /  تغيير )

Google+ photo

أنت تعلق بإستخدام حساب Google+. تسجيل خروج   /  تغيير )

صورة تويتر

أنت تعلق بإستخدام حساب Twitter. تسجيل خروج   /  تغيير )

Facebook photo

أنت تعلق بإستخدام حساب Facebook. تسجيل خروج   /  تغيير )

Connecting to %s